پيش از انكه به قلبم برسد
مشتم وا شده بود
و پنج خط فاصله بين شعر
بد است انكه دوستش مي داري
شاعر باشد
و خط هاي ممتد مي رود را از انكه برمي گردد جدا كند
فكر مي كني همه چيز رديف است
اما همه چيز فقط تكرار ميشود
مثل اينه ايي كه تنهايت را دو برابر كند
مثل تكرار سين در يك شعر عاشقانه
مثل اينكه پنج خط فاصله بين شعر افتاده
شعري كه بين پلك هات سياه مي شود
و اتفاقي كه بين پلك هاي تو مي افتد
شعري كه از دل هر كسي عبور مي كند
حتي اگر به سياهي چشمي باشدكه اتفاق شاعرانه ايست
يا پيش از انكه به قلبشان برسد
شعري كه در هر كسي نفوذ مي كند
جز تو كه دوستت دارم
جز تو كه شاعري
بايد قافيه ايي براي شاعر پيدا كنم
اخر اندازه قلبش نيست مشت شاعري كه سنجاقكي گرفته باشد
و چه قلب ها كه مي شكند تا تو شعري سروده باشي
به تضمين عشق من شعري كه با قافيه شاعر سروده اي
شنيده ام گاهي دست شاعر باز است
پس لااقل تو دستهايم را بگير
تا پنج خط فاصله به شعر نزديك تر
بايد تو را از اين شعر لعنتي جدا كنم
انوقت از نوشته ها چند خط فاصله مي ماند
از تو دختري سر به راه
به همه مي گوييم شعر جاي ديگري اتفاق مي افتد
دست هايم را بگير
پيش از انكه به قلبت برسد
شعري كه از پنج خط جاريست
# # # # # # # # # # # # #
جنازه اي
روي خط
ممتد جاده
ميتواند شاعري باشد
كه از خالكوبي سين روي سينه اش پيداست
سر به راه نمي شده
دستش باز مانده
و سنجاقكي
لرزان روي
انگشتش
و چشم خانه اي
بدون مردمك
درست همان
جا كه شعر
|
+| نوشته شده توسط
وحید احمدی (واهه) در شنبه 24 مرداد1388
|